+ اسباب کشي!!(دوشنبه 4 تير 1386 ساعت 2:10 صبح )
بعضي دلايل رو نميشه گفت! بعضي دلايل رو هم که ميشه گفت خود ادم تمايل زيادي به گفتنش نداره!!
به دلايل زيادي، دارم وبلاگم رو تغيير ميدم و به بلاگفا ميرم...از همه ي دوستاني که لطف کردند و به من لينک دادند خواهش ميکنم لينک رو تصحيح بفرمايند!قالب وبلاگ جديد موقته و تا وقتي که يک قالب مناسب پيدا کنم...
ادرس جديد: http://www.m-ebrahimy.blogfa.com
» محمد ابراهيمي»» نظرات ديگران ( نظر)
+ خاتمي!(جمعه 25 خرداد 1386 ساعت 2:19 صبح )
در حقيقت دو نوع گناه وجود دارد؛گناه جسم و گناه روح.
در تمثيل خاصي در عهد جديد،پسر اسرافکاري خانواده اش را ترک ميکند و به سراغ جهان بيرون ميرود،اما برادر بزرگتر نزد پدرش مي ماند. پس از بد اقبالي هاي بسيار،پسر کوچکتر تصميم مي گيرد بازگردد و پدرش به افتجاز بازگشت او جشن بزرگي مي گيرد.برادر بزرگتر که از اين موضوع با خبر ميشود،در برابر پدرش طغيان مي کند و مي گويد:"تمام اين مدت کنار تو مانده ام و کار کرده ام،اما او سهم الارثش را خرج کرده است!"
مي توانيم چنين تصور کنيم که پسر کوچکتر مرتکب نخستين نوع گناه مي شود و برادرش مرتکب دومين نوع.
شگفت انکه جامعه مطمئن است که کداميک از اين دو گناه بدترند، و بدون کوچکترين سايه ي ترديدي،پسر تازه بازگشته را محکوم ميکند. اما ايا به راستي حق با ماست؟ ما هيچ معياري براي اندازه گيري گناهان ان دو نفر نداريم و "بهتر" يا "بدتر" تنها واژه هاي گفتاريند. اما من به شما مي گويم: نقص هاي پيچيده، مي توانند بسيار جدي تر از نقص هاي ساده و اشکار باشند...
( برگرفته از کتاب عطيه ي برتر اثر پائولو کوئيلو)
اين روزها سخن بسيار مي گويند، از ضربتي که بر سيماي دين فرود امده و از ضارب بي رحم و مرتد! خاتمي!
در هر اتفاق مورد اختلاف، ميتوان دو رويه در پيش گرفت، نخست راه کتمان و انکار و دوم راه برهان و استدلال.
ما انقدر به راه نخست خو گرفته ايم که حتي فکر چرخاندن قلم و بيان برهان، بر ما سخت مي نمايد؛اما بگذاريد اين بار سنت بر شکنيم...
خاتمي به سفر رفت،ميگويند با يک خانم دست داد،خاتمي کافر شد! ماجرا همين است...
گاهي انقدر با کلمات بازي ميکنيم که يادمان مي رود از چه سخن ميگوييم.
از چه دفاع ميکنيم؟ از دين؟ از کدام دين؟
از همان ديني که مهر و دوست داشتنش مطلع بود و مورد سفارش و امروز نفرتش بيرق کاروانيان! ديروز دوست داشتن توحيد بود و امروز اشدمن الشرک!؟
از چه دفاع ميکنيم؟
از همان ديني که نيکو نشان دادنش اصل بود و امروز فرع! ديروز نوازش بود و امروز...
ما را چه ميشود؟
ايا اهميت وهن و عزت دين،از زکات بستن بر اسب نيز کمتر است؟
دلمان را در اين دنياي نفرت از دين به چه خوش ميکنيم؟ به لمس نکردن دستان يک دختر کنجکاو به دين؟
من دين شناس نيستم اما انسانم و پيامبر در وجود من است؛ رسول باطني ام انقدر مي فهمد که در بديهيات شک نکند...
خاتمي به جمع کساني رفت که نزاکتشان با ما متفاوت است، نهراسيد! نزاکتشان از نوع شرک نيست! از نوع ادب است.
واقعا ابلهانه است که اگر خاتمي به عنوان يک دين دار،دست از مقابل يک دست محبت اميز و کنجکاو مي کشيد امروز تکريمش مي کرديم و حال چون به رسم ادب و به قصد جلوگيري از ايجاد نفرت، دست دراز شده اي را پاسخ گفته،تکفيرش ميکنيم!
ما را چه ميشود؟
پينوشت1: ميدانم اين هياهو از لطف ترسايان است...نه ترسايان از معبود بل ترسايان از حقيقت...پس سخن از سر درد يود و نه از سر اصلاح!
پينوشت2:اصل اين ماجرا محل شک است و نگارنده به دنبال بهانه اي براي گفتن اين دست ياداوري ها بوده...
لينک هاي مرتبط:
يادداشت محمد علي ابطحي
تکذيب دفتر خاتمي
فتواي ايت الله جناتي
» محمد ابراهيمي»» نظرات ديگران ( نظر)
+ برهنگي فرهنگي!(پنجشنبه 17 خرداد 1386 ساعت 12:29 صبح )
جالب ترين تجربه ي مردم شناسي من، حضور به عنوان يکي از اعضاي اصلي شعبه اخذ راي، در هر دو مرحله ي انتخابات اخير رياست جمهوري بود.
با وجود بافت نسبتا روستايي و قديمي منطقه اي که من مامور به آنجا بودم ،اما باز هم آن دو روز روشنايي ديگري در مسير تجربه اندوزيم بود!
يادم مي ايد آن روز خيلي پر انرژي بودم! از آن روزهايي که دوست داشتم همه چيز را خوب ببينم...
از ابتدا بنا به دستور، در شعبه راديو روشن بود و از صبح ملت ايران در کلام ،صاحب تمام صفات خوب شده بودند...با شعور،اگاه و فهيم، خواه به واقع و خواه به شرايط اضطرار!!
ميخواستم حرفهايشان را باور کنم...
ميخواستم باور کنم که انسان قائم به ذات است، نه قائم به شرايط ...گفتم شايد واقعا اينقدري که ميگوييم با فرهنگيم...
اصلا ميخواستم باور کنم واقعا ادمهاي با فرهنگي هستيم...
ميخواستم باور کنم همه همانهايي هستيم که ميگوييم...
ميخواستم از باور جمعي اطرافيانم لذت ببرم! اما نتوانستم!
مثل لجبازي هاي کودکي خواستم خودمان را انگونه که دوست دارم ببينم!
به خدا نشد!
از احترام به قانون مسئولان نظارتي، از راننده اي که ناهار اعضاي شعبه را دزديد،از برخورد مردمي که از ما طلبکار بودند- با اينکه مي دانستند ما بي هيچ مزايايي عرق مي ريزيم -،از نماينده ي وزارت مجري انتخابات که در اکثر زمان راي گيري در خواب بود، از جعبه هاي کارتون پفک(که البته ظاهرا به تازگي تغيير کرده اند) هيچ نديدم...
نه فرهنگ، نه قانون و نه زيبايي...
حتي از عصبانيت خودم از دست يک پيرمرد هم فرهنگ و زيبايي نديدم!
اما باز هم جز دروغ به خود مگر چاره اي هست؟
سالهاست عادت کرده ام براي خراب نشدن نگاهم و تشديد نشدن تنگ بيني هايم و حتي له نشدن اعتماد به نفسم باز هم بگذرم! از ناسزا گفتن به راننده ي جلويي، از نگاه هرز به تار موي بلوند از شال بيرون افتاده، از دروغ براي سکه اي بيشتر نيز ميگذرم!
حال که ميگذريم چه باک که دست به دست شدن فيلم بالا و پايين رفتن اعضا و جوارح زهرا امير ابراهيمي را هم به حساب يک کنجکاوي شيرين بگذاريم!
چاره اي جز بستن چشم به روي واقعيت نيست!
من نيز از آسمان نيامده ام! همين ديروز بود که...
(دوستاني که نظر مينويسند ميتونند پاسخشون رو از همين قسمت نظرات بخونند!)
» محمد ابراهيمي»» نظرات ديگران ( نظر)
+ !my photoblog(جمعه 11 خرداد 1386 ساعت 6:43 عصر )
1.به هزار و يک دليل - که يکي از اون ها اينه که من عاشق تجربه هاي جديد هستم- يک فوتوبلاگ ساختم! اون فوتوبلاگ برخلاف اين وبلاگ که معمولا هفتگي به روز ميشه،کاملا روزانه س(يعني اميدوارم باشه!!)
عکس هايي که اونجا به طور روزانه قرار مي گيره صرفا بر اساس علائق منه (اجتماعي،طنز،سياسي و حتي ورزشي) و هيچ قانون خاصي نداره! خوشحال ميشم احساس و نظرتون رو در مورد هر عکس همونجا برام بنويسيد.
فوتو بلاگ من: http://ebrahimy.aminus3.com
2.مدت ها پيش يک ياداشت براي وبلاگ نوشته بودم اما به دلايلي اون رو پست نکردم...حالا با جراحي هاي فراوان خلاصه اي از يادداشت رو پست ميکنم:
يکي از موانع جامعه ي ما در مسير پيشرفت و رونق، مواجهه با هر چيز جديد و پيچيده از پشت عينک توهم و نظريه ي توطئه س! هميشه فکر ميکنيم يه عده ي ادم قوي و بي وجدان، اونهم نا مرئي وجود داره که ميخواد همه چيز ما رو ازمون بگيره و موجوديت ما رو زير سوال ببره! اون موجود هم ميتونه کار و کاسبي اصغر اقا رو از رونق بندازه،هم گوجه فرنگي رو در سراسر کشور گرون کنه و هم...
البته در اينکه ما ايراني ها ذاتا ادمهاي دشمن پروري هستيم حرفي نيست،اما به نظر مي رسه اين نوع برخورد با مشکلات ناشي از ناتواني و راحت طلبي ماست، چون خيلي راحت گناهمون رو به دوش کسي مينداريم که اصلا وجودش زير علامت سواله، چه برسه به توانايي براي اعاده حيثيت!
اصلا اگر هم اين نظريات درست باشه يه مشکل بزرگتر پيش مياد! چرا همه با ما دشمنند؟ چرا همه با همه دشمن نيستتد؟ شايد چون ما خيلي مظلوم و درست کاريم؟!!!
(دوستاني که نظر مينويسند ميتونند پاسخشون رو از همين قسمت نظرات بخونند!)
» محمد ابراهيمي»» نظرات ديگران ( نظر)
1.در فقره ي نوشته ي قبلي انتقاداتي از طرف دوستان نزديکم مطرح شد که ناگزير به توضيح مختصري هستم:
يکم.من به هيچ عنوان خودم رو مبرا از بعضي خصلت هايي که ذکر کردم نميدونم! من هم گاهي احساسات نادرست و حساسيت هاي نابجا فانوس راهم ميشه! من از ديد کسي اين خصلت ها رو متذکر شدم که اين اشتباهات رو ميدونه و در مسير برطرف کردن اونا قدم بر ميداره...
دوم.نميتونم انکار کنم که ازادي و رشد روز افزون دانش، بسيار جذاب و دوست داشتني ست اما اينها افق هاي فرا شخصيتي ست که به نظر من از راه شناخت خود و اصلاح شخصيت فردي ميگذره...
سوم.يادداشت هاي يک ادم معمولي مسلما فقط يک نظره که ايه اي مقدس و والاتر از نقد و نقض نيست...
2.يادمه از اولين انشا هايي که منو در سالهاي "بابا اب داد" دست به قلم کرد انشاي معروف"علم بهتر است يا ثروت ؟"بود! اون سالها کمتر کسي ميتونست در بهتر بودن علم شک داشته باشه! همه در کلاس متفق القول بودند که علم بسيار ارزشمند تر است و براي توجيه نظري که الزاما ميبايست داشته باشند هزار و يک دليل ريز و درشت ذکر ميکردند!
اين روزها نه معلم کلاس، که معلم هستي من رو به نوشتن اين انشا وادار کرده! اما هنوز اون ترس بچه گانه لابلاي جوهر قلمم پنهانه! نميدانم از خود بنويسم و با از انچه پيشينيان گفته اند بنويس! انگار کمي شجاع تر شده ام...
(دوستاني که نظر مينويسند ميتونند پاسخشون رو از همين قسمت نظرات بخونند!)
» محمد ابراهيمي»» نظرات ديگران ( نظر)

از وقتي ياد گرفتم که به دور از تعصب به دنياي اطرافم نگاه کنم هميشه خوشحال نبودم که در يک جامعه ي شرقي به دنيا اومدم! هر چند براي اينکه حوصله نداشتم براي همه توضيح بدم که من غرب زده(به اصطلاح امروزي) نيستم اين موضوع رو پنهون ميکردم!
حقيقتش اينه که من نه اسير تکنولوي غربم و نه ارزومند ازادي هاي اونجا و نه از ايراني بودن خودم بيزارم!
فقط و فقط دوست داشتم تو يه محيط غير شرقي بودم چون از هر چي شرقي بازيه بدم اومده!
از اينهمه تعصب و حساسيت هاي بيجا، اينهمه دروغ که به اسم دين ميگيم، اينهمه سنت گرايي و وابستگي هاي احمقانه به گذشته و ترس از بريدن از خاطرات...
اين شرقي بازي هايي که گاهي بهش افتخار هم ميکنيم براي من يکي باعث تاسفه... به خصوص وقتي حس ميکنم حتي گاهي با زندگي تو اين محيط توانايي تغيير رو هم از دست ميديم و يا حداقل تلاشمون زمان زيادي تا رسيدن به هدف، لازم داره...
پينوشت : ديروز عصر وقتي تو ميدون هفده شهريور(البته نه از نوع ژاله سابق!!) يک برادر رو ديدم که چنان دوست پسر خواهرش رو ميزد که احتمالا الان زير دست نکير و منکره داغم دوباره تازه شد...
» محمد ابراهيمي»» نظرات ديگران ( نظر)
سلام
امتحان دانشگاه ازاد داده شد و تنها چيزي که رو دستم موند يک فقره انگشت بريدس که در سفر بدست اومد! تا اولين فرصت که توانايي تايپ پيدا کنم توجه شما را به يک تصوير زيبا از انگشت بريده ام جلب ميکنم!!!

» محمد ابراهيمي»» نظرات ديگران ( نظر)
يک.طبق رويه ي معمول ابتدا بازم معذرت از اين همه تاخير! من شرمنده! من روسياه ! من شطرنجي!!
دو.چند شب پيش به طور کاملا اتفاقي و براي چند ساعت مهمون يک خانواده بهايي شدم! شايد عجيب باشه که من تا حالا چنين معاشرتي رو تجربه نکرده بودم وتنها ايده ام اين بود که هيچ کس رو به صرف داشتن عقيده ي خاص مرتد و نجس ندونم...من هر انساني روقبل از هر چيز انسان ميدونم و بس!
توي اون مهموني همه چيز خيلي عادي بود و اونقدر برخورد ها دوستانه بود که گاهي متعجب ميشدم...البيه منظورم اين نيست که انتظار داشتم با يه سري ادم شاخدار مواجه بشم اما فکر ميکردم کمي محتاطانه باهام رفتار بشه...
فقط حس کردم حواسشون به منه که چاييم رو ميخورم يا نه!
اون شب بهانه اي شد تا يه فکر قديمي بازم به سراغم بياد که چرا ما مسلمونا فقط بلديم دور خودمون حصار بکشيم؟
چرا ياد گرفتيم هيچکسو غير خودمون ادم حساب نکنيم و يا حتي نجس بدونيم؟ اصلا به نظر خود من خيلي از اموزه هاي بهاييت قطعا غلطه اما مسخره تر اينه که ما کسي که مثل خودمون فکر نميکنه رو انکار ميکنيم!
بهمون ياد دادن همه، غير مسلمون شيعه ي اثني عشري با درخت پرتقال هيچ فرقي نمي کنند!فقط بلديم شعار وحدت بديم اما حتي به مسيحي ها که سهله به مسلموناي ساير مذاهب يه جوري نگاه ميکنيم که انگار قراره پنج دقيقه ديگه برن جهنم! حالم از اينهمه خودخواهي خودمون بهم ميخوره...
سه.اخر اينهفته امتحان ارشد دارم...البته انگار دارم ميرم پيک نيک!!
خدايا! کمي استرس به اين بنده حقير عطا فرما!!!
چهار.اين بار بعلت اينکه يک کوه کاغذ جلوي ما ريخته شده که اماده ي نوشتن است و هر لحظه ما را با چشمکي به سوي خود فرا ميخواند سخن کوتاه کرده و غيرسياسي ميشويم!!!!
» محمد ابراهيمي»» نظرات ديگران ( نظر)